جشن عقد خاله
دو روز مونده به جشن خاله، خاله خسته از کارها، ثبت نام دانشگاه، سفارشات مربوط به مراسم، خوابیده، مامان جون داره به عمه فهیمه تعریف می کنه خوبه ابوالفضل کسی خوابه سراغش نمیره، یه دفعه دیدم ابوالفضل با گوشت کوبی که از کشوی آشپزخونه برداشته روان و دوان به سوی خاله ی خوابه از همه جا بی خبر میره، خدا رو شکر سریع تونستم خودمو برسونم، وگرنه خاله یه چیزیش میشد، وقتی به هدفت نرسیدی یه مشت نثار خاله کردی...
پنجم می خواستیم بریم خونه ی خاله منا برای زیارت قبولی، مامان جون پیشنهاد میده من ابوالفضل و نگه دارم شما راحت برین شام، دلمون نیومد، رفتیم خونه ی خاله منای تمیز و با سلیقه، خیلی تلاش کردم که چیزی و نشکونی... خلاصه بعد از شام زود بلند شدیم قبل از اینکه خسارتی وارد بشه... شب اومدیم خونه ی مامان جون، بعد از رنگ کردن موهای مامان جون راه میرفتی و قهقهه میزدی، انگار داری مسخره می کنی، طفلی مامان جون شک کرده بود...
ششم آخرین جلسه ی آتلیه بود، با خاله مریم و دایی وحید رفتیم مزون واسه ی تحویل لباس خاله، چه ذوقی می کردی بین لباس عروسها راه می رفتی، با خانومهای خیاط کلی دوست شده بودی...
و بالاخره هفتم فرا رسید...تولد امام رضا(ع)...توی این روز میمون و خجسته عقد خاله مریم و دایی وحید خونده شد... مبارکه ایشاالله... در طی جشن حسابی شادی می کردی...

تو خونه لباساتو که عوض کردم همینطور آروم خوابیدی...

با ناآرومی که سر سفره ی عقد کردی نشد تکی ازت عکس بندازم...



وقتی اومدیم تو سالن خیلی گرسنه بودی...

سهمتو برداشتی ...

و این هم آخر مجلس در یک عکس دسته جمعی...
خاله خاله خاله، خوشبخت بشی خاله...دوستت داریم خاله...


جشن عقد خاله
